طبيعت حقيقي يک قلب تنها زماني مشخص مي شود که به چيزي به ظاهر بدون جذابيت پاسخ بدهد .
 
 
 |    نوشته شده توسط rezix99
 
 
 
تنهایی مفهوم سختی است در کنار تو

                        شاد بودن مفهوم ناشناسی است در کنار تو

ان خطوط بی قائده بی معنی است در کنار تو

                     تو و من، ما ، قائده جمع بی خودیست با خود

 
 
 |    نوشته شده توسط rezix99
 
 
 
مهم نیست دنیای تو چقدر کوچک باشد

      مهم این است که چقدر بر دنیایت اشراف داری

اگر بر دنیایت اشراف کامل داشته باشی

   هرچه بگویی یا فکرکنی ، جز واقعیت دنیا نسیت

 
 
 |    نوشته شده توسط rezix99
 
 
 
چندی پیش جوکی به زبان انگلیسی در دنیای نت زاده شد! که نکات ارزشمندی را در خصوص سیاست های رسانه های امریکا در برداشت ترجمه ی فارسی جوک به شکل زیر است :


مردی دارد در پارک مرکزی شهر نیویورک قدم میزند که ناگهان میبیند سگی به دختر بچه ای حمله کرده است مرد به طرف انها میدود و با سگ درگیر میشود . سرانجام سگ را میکشد و زندگی دختربچه ای را نجات میدهد پلیسی که صحنه را دیده بود به سمت انها می اید و میگوید :<تو یک قهرمانی>
فردا در روزنامه ها می نویسند :
یک نیویورکی شجاع جان دختر بچه ای را نجات داد
اما ان مرد می گوید: من نیوریورکی نیستم
پس روزنامه های صبح می نویسند:
امریکایی شجاع جان دختر بچه ای را نجات داد .
ان مرد دوباره میگوید: من امریکایی نیستم
از او میپرسند :خب پس تو کجایی هستی
<من ایرانی هستم >
فردای ان روز روزنامه ها این طور می نویسند :
یک تند روی مسلمان سگ بی گناه امریکایی را کشت
 
 
 |    نوشته شده توسط rezix99
 
 
 






 
 
 |    نوشته شده توسط rezix99
 
 
 
به نام او ، که هرچه هست ز اوست.

با عرض شرمندگی بابت دیرکرد در ارائه مطلب وعده داده شده.

خوب امید وارم مطلبی که می نویسم واضح ومشخص باشد و تنها با بر انگیختن قویه تفکر شما نسبت به جریان جهانی ، اگاهی کسب کنید و درست بیندیشیم . متن ذیل در مورد نحویه زندگی انسانه در جریان حاکم بر تفکر محدود شده و متعصب وابسته به فلسفه و ایدوئولوژی های خلق شده از تفکرات فلسفی است .صرفا به روابط خاص میان همه جزء ها و جریان حاکم نمی پردازیم بلکه یک نقد بیدارگرایانه نسبت به بعضی موارد داریم . شاید متن ذیل جنبه سیاسی پیدا کند که من در صدد ان هستم که اینگونه نشود ولی ناچارم برای روشن سازی بعضی مطالبی را عرض کنم که شاید هیچ ربطی به رابطه فسفه و علم نداشته باشد ( ولی از دیدگاه من دارد)

این مطالب را با توجه به مطالعات چندین ساله و تفکرات و تحولات خود شناسی و جهان شناسی خود می نگارم پس شاید بعضی از عناوین واصتلاح های به کار رفته معنای غیر عمومی بدهد که سعی می کنم اینگونه نباشد ولی اگر تعارضی بود من را ببخشید ( البته سعی دارم همه مفاهیم را تعریف و تمثیل کنم) که البته برای همه عموم این تناقضات قابل درک نیست .

و در اخر بابت املاء وانشاء ضعیف خود از شما عذر خواهی می کنم .

لازم می دانم قبل از ورود به بحث اصلی مثلی نچندان مرتبط بیان کنم که ذهن شما رو جهت بدهم انگونه که می خواهم فکر کنید !

فرض کنید در جامعه اتفاقی می افتد و نیاز به تصمیم گیری هست مردم گروه گروه می شوند و هرگروه مطلبی را بالاتر می پندارند و دست به انتخاب می زنند. شما هم تفکراتی دارید. در ان هنگام یک نفر به شما به اصطلاح پشت پرده سیاست این تصمی گیری را می گوید و شما تازه روشن می شوید که واقعیت قضیه چیست. در واقع شما با فهمیدن پشت پرده ( داشتن اطلاعات بلاتر ومهم تر) از سطحی بالاتر به امور نگاه می کنید ، پس بهتر درک می کنید .

متن اصلی:

برای تحلیل وضع فوق باید یا دسته بندی از ساختار جهان شناسی به معنای عام ارائه داد. سیر تحولات ذهنی بشر مشخص می کند که این دسته بندی باید به اینگونه باشد

1 خود شناسی. شناخت ذات انسان، نیاز،بعد مادی، بعد معنوی یا فرا مادی

( فکر نکنید دینی دارم تحویلتان می دهم و اینها رو می دانید . خواهش می کنم با من باشید)

2 ذات جهان شناسی: خدا شناسی

3 انسان شناسی (جامعه شناسی ) شناخت رابطه های بین انسان ها قوانین هنجارها ...........

4 جهان شناسی ( طبیعت شناسی ) شناخت دنیایی که انسان بر ان فرمانروایی می کند

این دسته بنی را تغریبا همه دیده اید و کم وبیش با ان اشنایید من می خواهم از اینجا شروع کنم وارد بحث تاثیر فلسفه و ایدوئولوژی بر مردم و تفکرات و نیاز ها و دست اورد های ان شوم ولی به شیوه ای جدید.

من از جامعه شروع می کنم و یک جامعه شناسی ارائه می دم . ساختار یک گروه انسانی (جامعه مدنی) به سه دسته تقسیم می شود

1 . افراد ان جامعه که در ان فقط زندگی می کنند انهم در جهت تفکرات و سیایت های جامعه و ایدوئولوژی های قبول شده تا به هدف ان ارمان ایدوئولوژی برسند و در خلال این حرکت نیاز های ذاتی خود را برطرف کنند. در مورد رسیدن به ارمان ایدوئولوژی تک تک این افراد موجودات بی علت معرفی می شوند . و علیت هر موجود وابسته به علیت کل است که در جریان پیشرفت ایدوئولوژی به علت تام خطم می شود.

این گروه فقط به دنبال واژه چگونگی هستند ! یعنی چگونه می شود به ان پوسته و لباسی که ان ایدوئولوژی برای ما دوخته رسید و ان را بر تن کرد . مثلا در برحه از زمان مردم ایگونه فکر میکردن چگونه می شود به سعادت اخرت رسید. ویا در زمانی دیگر به دنبال این هستند که چگونه می شود مدرن شد ( حتما با تقلید از غرب !) چگونه می شود پولدار شد چگونه می شود معروف و مجذوب شد چگونه می شود از دنیا لذت کافی را برد و...........

این گروه به دنبال رسیدن به هدف های تبلیغ شده توسط ایدوئولوژی تفصیر شده از گروه دوم هستند بدونه انکه به چرایی؟ و چیستی ان توجه کنند ( برای این گروه این دو واژه اهمیت ندارد)

در مورد این گروه باید بگم انها یاد می گیرند که فقط همان گونه که فلسفه برای انها تعریف کرده فکر کنند . در واقع فلسفه محدودشان می کند( بعدا توضیح می دم که چه رابطه ای بین فلسفه و اسلوب فکری هست)

2 حکومت و روشن فکران: هرکسی که در این جامعه مسئولیت کالان را بر عهده دارد و یا از صاحب مسئولیت مامور است اینها جزو هیبت حاکمه و روشن فکرین هستند ( کاری ندارم چرا واژه روشنفکری در جامعه ما بد تعبیر شده و هرکسی خود را روشن فکر می پندارد)

در این دسته دوم من مبلغین تفکرات و ایدوئولوژی ها را هم می گنجانم کسانی که تفکرات منشعب از ایدوئولوژی حاکم را نشر می دهند و هم کسانی که همچنان به دنبال برا اورده کردن نیاز های خود ار طریق ایدوئولوژی های ( تفکرات ) پیشین هستند

این گروه فقط به دنبال واژه های چگونگی و چرایی هستند؟

چگونگی در اینجا وسعت بیشتری دارد یعنی علاوه بر رسدن به ارمانهای تبلیغ شده فردی خود هستند بلکه دنبال راه های همه گیر کرد ان فلسفه و طرز فکر نیز هستند و که این مفهوم نشان دهند ان است که تمام اجزای یک دولت ( اقتصاد . فرهنگ سیاست داخلی ، سیاست خارجی و....) هم جهت با این نوع طرز فکر شوند تا بتوانند به ارمان های ان تفکرات برسند.

معنای چرایی در این گروه در رده پایینی قرار دارد و ان معنا این است که چه چیز مهمی این جا هست که ما باید همه اجزای خود را با ان هماهنگ کنیم تا بتوانیم با جهت دادن ( در همه زمینه ها ) به مردم ان جامعه به ان اهداف که می حواهید برسیم . که ان چیز های مهم معمولا همان سیاست کلان و مسائل پشت پرده است. مثلا ابرقدرت شدن در جهان برای رسیدن به پایتختی دهکده جهانی نیاز دارد که مردم خود را وائار به کار بیشتر و مصزف گرایی بار بیاوری تا از لحاظ اقتصادی بتوانی حاکمیت نبض رفاه مرئمی را داشته باشی.

3گروه سوم ، گروهی هستند که به ساخت تفکر و فلسفه و ایدوئولوژی ( همان مسیرغایی فلسفه پرورانده شده) می پر دازند . این گروه یا به توسعه همان فلسفه ها و تفکرات می پردازند که غالبا ادم های مطرحی در زمان خود می شوند . یعنی به اصالت (درستی) تفکر اولیه اعتقاد دارند . ممکن است شاخ و برگ ان دیدگاه را افزایش دهند و یا ان را حرس کنند ولی تنه اصلی را حفظ می کنند و هر جا که لازم باشد قلمه می زنند .. گروه دوم این مجموعه کسانی هستند که با تنه اصلی معافق نیستند و تفکر و دیدگاه فلسفی جدید را خلق می کنند. این گروه بعد از زمان خود مطرح می شوند البته مطرح شدن انها منوط به این است که ان دیدگاه نیاز های انسان را بهتر درک کند و مشکلات بیشتری را حل کند و صذ البته کسانی که بر روی ان دیدگاه نو ظهور فکر کنند و ان را گسترش دهند و سپس کسانی از گروه دوم ان را تبلیغ کنند تا مردم با ان تفکر نیز اشنا شوند

هر گاه تفکر جدیدی بر جامعه حاکم شود که ناشی از نو اندیشی در فلسفه باشد وان مقبول عموم پیدا کند. مشروعیت پیدا می کند . و همراه با حود نیاز ها و تعاریف جدید ارائه می دهد ، که ناشی از ان است که مردم با دیدی بزرگ تر و بالاتر نسبت به قبل به خود و جهان می نگرند . که گاه این نیاز ها دقدقه مردم می شود و اگر حکومت نتواند خود را با ان هماهنگ کند دچار واژگونی می شود و کسانی دیگر توسط مردم بر تخت حکومت قرار می گیرند که بتوانند ان نیاز ها رو بر طرف کنند که خود این مطلب را بیان می کند که حکومت جدبد باید تمامی ارکان خود را تغیر دهد تا با تفکر جدید هم خوانی داشته باشد . و گاه ارمان های کلی نیز عوض می شود.

( خیلی دلم می خواست از اینجا وارد مسئله جنگ نرم و مسائل مرتبط با ان مثل انقلاب های رنگی و انقلاب های مخملی ( که با انقلاب های رنگی فرق دارد ) شوم ولی خوب فکر کنم بحث خیلی پراکنده شود.)

فکر کنم برای جلسه اول کافی باشد هرچند که تا الان هیچی نگفتم باقی مطالب را دو روز دیگر می نویسم .

(( لازم به ذک است متن فوق در چند وبلاگ دیگر نیز قرار داده ام و نظرات انها رو به این وبلاگ منتقل می کنم))

 
 
 |    نوشته شده توسط rezix99
 
 
 

 
 
 |    نوشته شده توسط rezix99 ادامه مطلب ... | 
 
 
 

روزی چکاوکی در جنگل آواز سر داده بود مردی با جعبه ای پر از کرم از آن حوالی می گذشت .چکاوک از او پرسید درون جعبه ات چیست و به کجا می روی؟ کشاورز گفت: درون این جعبه کرم دارم و به بازار می روم تا آن ها را بفروشم و با پول آن ها پر بگیرم.چکاوک گفت من پرهای زیادی دارم یکی از آن ها را می کَنم و به تو می دهم و تو در عوض به من کرم بده تا مجبور نباشم به دنبال کرم بگردم. کشاورز قبول کرد و کرم ها را به چکاوک داد و عوض آن پر گرفت روزهای بعد این اتفاق چندین بار به وقوع پیوست.تا اینکه روزی رسید که چکاوک به ناگاه دید که دیگر پری در بدن نداردحالا او دیگر نمی توانست پرواز کندو کرم شکار کند. چکاوک بسیار زشت شده بودو دیگر آواز نمی خوند آنقدر منتظر کشاورز ماند تا از گرسنگی مرد.

این متن زیبا از وبلاگ نیلوفرانه نقل شده که ادرسش هست:

http://sepidehmotevalli.blogfa.com/

 
 
 |    نوشته شده توسط rezix99
 
 
 

 
 
 |    نوشته شده توسط rezix99
 
 
 


تصمیم داشتم دیگه وب نویسی نکنم . به دلایلی درست از نظر خودم ولی وقتی بعضی ها یه حرفهایی می زنند که ..............

دوست خوبم داری اشتباه می کنی این راهی که تو می روی ما قبلا رفتیم اون کتبهایی که شما خواندید ماهم خواندیم( عمومیت نمی دم ) با تمام وجود درک  می کنم سکولار چیست با تمام وجود درک می کنم چرا نمی شود دین را با علم امروز که از زبانی سکولار توصیف ونتیجه گیری می شود جمع کرد و درک می کنم بیتابی بعضی ها که داشته هایشان را در مواجه با عناصر نوین در تضاد می بینند . از خودم بتی مقدس نمی سازم که من همه چیز را می دانم و هرچه که می دانم درست است و لاغیر

در توهم هم نیستم که ما در سیتره حقایق گمیم و همان چیزی که اجداد ما گفتند همان هست .

دوستم امروز بر سر عقلانیت بر سر تفکر بر سر ایدولوژِی ها بحث است و اشکال وارد است بر این حرف که هرچه عقل گفت درست است . پس می بینی علم بر روی هواست(خیلی افراطی گفتم ولی اشکالی ندارد) استفان می گفت(توهم کسی را بر ندارد منظورم ان دانشمند امریکاییست نه مشتاقان اسم ان؟) ما کجاییم ما هزاران راه برای پیشرفت علم داشتیم و هر مرحله نسبت به یک راه وحتی چند راه محدود عقلمان می رسید و جلو می رفتیم و اگر نفوذ و قدرت بعضی ها نبود شاید مسائل متفاوت تر بود ( نیوتون و قانون جاذبه) پس ما مطمئن نیستیم که به کجا می رویم و شاید روزی برسد که مجبورشیم نسبت به همه چیز ملحد شویم و از  اول شروع کنیم

این که بیایم و دین را از امور جدا کنیم چون به ما توهین شده و یا چون از کسانی سوال کردیم که چرت جواب دادن  اشتباه است . دین یک جادو نیست که همه چیز را به تو بدهد و تو بگویی مسلم شدم پس عالم  هستم . دین یک روش فکری است که با ان فکر می کنی یه اسلوب فکری است که به تو اجازه می دهد در همه ابعاد فکر کنی و تو را محدود نمی کند مفهم  دین بزگتر و بسیط تر از مفهوم علم و دنیای مادی انه هست.

کتاب هایی که ما می خوانیم بر اساس ایدوئولوژی بسته ای است ، یعنی به تو فقط چند راه را نشان می دهد و تو مختاری از ان انتخاب  کنی  و با هما ها فکر کنی ونتیجه بگیری مثل یک اسب که جلوی چشم ان را می بندند تا  فقط جلو را بیند.اسلوب فکری بهتر است  ، که فلسفی تر و منطقی تر باشد . خوب وقتی ما با ان کار می کنیم نتایج بهتر و مطمئن تری به ما می دهد اصولا سنجش دین با علم  وگفتن این مسئله که دین با علم امروز در تناقض است غلط است و جمله سخیفی است . چون دین یک اسلوب ویک ایدوئولوژی فکری و منطقی است . علم محصول ایدوئولوژِی است . پس بهتر است علوم حاصل از اسلوب فکری اسلامی با علوم حاصل از اسلوب فکری دیگر قیاس شوند نه یک محصول با یک روش و ایدوئولوژی.

فکر کنم مشخص شد وقتی می گوییم دانشگاه ها مرکز سکولاریسم هستند چیست . به ما نتایج ناشی از چیزی را می دهند که ما از پایه با ان مشکل داریم و تو نا خدا گاه یاد می گیری انگونه فکر کنی.

چرا انها پیشرفت کردند و ما نه و در واقع انها خرگوش هستند و ما لاک پشت . من به شما می گویم که چرا در زمان امام صادق و زمان قبل از رونسانس ما ان همه پیشرفت داشتیم و انها نه اگر نگویید که ان یک افسانه است من جواب شما رو می دهم . چرا در دنیای امروز می گویند : اگر می خواهی پیشرفت کنی باید دین را کنار بگذاری و چرا تبلیغ می کنند و چرا ما اینگونه که می بینیم ان حرف را تصدیق می کنیم 

. واضح است چون انها تفکر و ایدوئولوژی خود را قبول دارند وبه ان کار و فکر می کنند و نتایج ان را قبول دارند و به ان عمل می کنند . حال ما چه ، خیلی خوش باور باشیم قبول داریم . خیلی به خودمان فشار بیاوریم و اگر توانستیم و اگر گزاشتند با ان فکر و کار می کنیم . و عمرا به نتیجه ان  اعتقاد داشته باشیم چه برسد که به ان عمل کنیم . حال می خواهید با این ایدوئولوژی به کجا بروید بله باید هم اینگونه تصور کنیم که راه پیشرفت بی دینی است !

نه عزیزم مشکل دین نیست ، مشکل ما هستیم که به دین  ،خود اسلوب فکری منطقی و عقلانی و بسیط خود ایمان و اشناییت نداریم و به ان ونتایج ان شک داریم . این بود راز موفقیت دانشمندان زمان امام صادق و ایرانیان موعتقد به عقاید خود .  

 

 
 
 |    نوشته شده توسط rezix99
 
 
 
نماد عشق یک قلب است. اما نماد عاشقی قلبی هست که تیر وسطش خورده. .
در باور یونانیان باستان هر پدیده ای یک خدایی داشت. همه خدایان هم یک خدا یا پادشاه بزرگ داشتند که اسمش زئوس بود. یک شب به مناسبتی زئوس همه خدایان را به جشنی در معبد کوه المپ دعوت کرده بود.دیوانگی و جنون هم خدایی داشت بنام مانیا. مانیا چون خودش خدای دیوانگی بود طبیعتا عقل درست و حسابی هم نداشت و بیش از حد شراب خورده بود. دیوانه باشی، مست هم شده باشی. چه شود!خدایان از هر دری سخنی می گفتند تا اینکه نوبت به آفریدیته رسید که خدای عشق بود. حرف های خدای عشق به مذاق خدای جنون خوش نیامد و این دیوانه عالم ناگهان تیری را در کمانش گذاشت و از آنسوی مجلس به سمت خدای عشق پرتاب کرد. تیر خدای جنون به چشم خدای عشق خورد و عشق را کور کرد.هیاهویی در مجلس در گرفت و خدایان خواستار مجازات خدای جنون شدند. زئوس خدای خدایان مدتی اندیشه کرد و بعد به عنوان مجازات این عمل، دستور داد که چون خدای دیوانگی چشم خدای عشق را کور کرده است، پس خودش هم باید تا ابد عصا کش خدای عشق شود. از آن زمان به بعد عشق هر کجا می خواهد برود جنون دستش را می گیرد و راهنمایی اش می کند.به همین دلیل است که می گویند عشق کور است و عاشق دیوانه و مجنون می شود. پس تیر و قلب و نقش این دل تیر خورده ای که می بینید ریشه در اسطوره های یونان باستان دارد.بعدها رومیان باستان آیین و اسطوره های یونانیان را پذیرفتند و تنها نام خدایانشان را عوض کردند. در افسانه های روم باستان زئوس را ژوپیتر، خدای جنون را ارا و خدای عشق را ونوس می نامیدند.در نتیجه به باور آنها ارای دیوانه چشم ونوس زیبا را کور کرد.عشق واقعا جنون است اما اگر دو طرفه و واقعی باشد لذتی دارد که مپرس. ولی عشق یکطرفه انسان را پریشان و خوار و حقیر می کند.

 
 
 |    نوشته شده توسط rezix99
 
 
 
این داستان واقعی است : خانمی با لباس کتان راه راه وشوهرش با کت وشلوار دست دوز و کهنه در شهر بوستن از قطار پایین آمدند و بدون هیچ قرار قبلی راهی دفتر رییس دانشگاه هاروارد شدند. منشی فوراً متوجه شد این زوج روستایی هیچ کاری در هاروارد ندارند و احتمالاً اشتباهی وارد دانشگاه شده اند. مرد به آرامی گفت: «مایل هستیم رییس را ببینیم.» منشی با بی حوصلگی گفت: «ایشان امروز گرفتارند.» خانم جواب داد: « ما منتظر خواهیم شد.» منشی ساعتها آنها را نادیده گرفت و به این امید بود که بالاخره دلسرد شوند و پی کارشان بروند. اما این طور نشد. منشی که دید زوج روستایی پی کارشان نمی روند سرانجام تصمیم گرفت برای ملاقات با رییس از او اجازه بگیرد و رییس نیز بالاجبار پذیرفت. رییس با اوقات تلخی آهی کشید و از دل رضایت نداشت که با آنها ملاقات کند. به علاوه از اینکه اشخاصی با لباس کتان و راه راه وکت وشلواری دست دوز و کهنه وارد دفترش شده، خوشش نمی آمد. خانم به او گفت: «ما پسری داشتیم که یک سال در هاروارد درس خواند. وی اینجا راضی بود. اما حدود یک سال پیش در حادثه ای کشته شد. شوهرم و من دوست داریم بنایی به یادبود او در دانشگاه بنا کنیم.» رییس با غیظ گفت :« خانم محترم ما نمی توانیم برای هرکسی که به هاروارد می آید و می میرد، بنایی برپا کنیم....» خانم به سرعت توضیح داد: «آه... نه.... نمی خواهیم مجسمه بسازیم. فکر کردیم بهتر باشد ساختمانی به هاروارد بدهیم.» رییس لباس کتان راه راه و کت و شلوار دست دوز و کهنه آن دو را برانداز کرد و گفت: «یک ساختمان! می دانید هزینه ی یک ساختمان چقدر است؟ ارزش ساختمان های موجود در هاروارد هفت و نیم میلیون دلار است.» خانم یک لحظه سکوت کرد. رییس خشنود بود. شاید حالا می توانست از شرشان خلاص شود. زن رو به شوهرش کرد و آرام گفت: «آیا هزینه راه اندازی دانشگاه همین قدر است؟ پس چرا خودمان دانشگاه راه نیندازیم؟» شوهرش سر تکان داد. رییس سردرگم بود. آقا و خانمِ "لیلاند استنفورد" بلند شدند و راهی کالیفرنیا شدند، یعنی جایی که دانشگاهی ساختند
 
 
 |    نوشته شده توسط rezix99